محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
142
مجمع الانساب ( فارسى )
به هر حال به گردن او خواهد افتاد و اين غصه قصهء اوست بارها پيش پدر عرضه داشت كه اين همه فكر و دهشت به خود راه دادن طريقهء عقل نيست و كار جهاندارى چنين باشد البته دل نبايد شكست و لشكر بسيار داريم به يك بار جمع بايد كرد و روى به مغول نهاد ، اگر خود فتح ميسر شد آن نامى باشد تا جاويد و اگر كشته شويم بارى تا دامن قيامت از سركوب ملوك عالم رسته باشيم . گويند صدواند ساله بار سر جملهء جهان خوردند و چون خصم رسيد رعيت را به دست خصم دادند و خود گريختند . سلطان گفت اى پسر با بخت ستيزه نمىتوان برد و امروز دست دولت ايشان بالاتر است با سر چه كنيم موجب نقص و بدنامى خواهد بود و اين مملكت ما تمام شده و خداى به ايشان داده دو سه روزى ديگر صبر كن چندان كه من رخت بربندم چون به تو رسد آن چنانچه دانى مىكن . سلطان جلال الدين چون اين سخن از پدر مىشنيد دل او سردتر مىگشت . به هر حال خبر رسيد كه يمه و سبتاى با سى هزار سوار از جيحون گذشتند . سلطان به خوف و هراس روى به عراق نهاد و به رى آمد . امراى عراق و رى جمله استقبال كردند . سلطان مشورت با راى ايشان افكند گفتند پناه به شيران كوه بايد داد و قريب دويست هزار سوار گرد آن برآمدن كه كوهى محكم است . سلطان گفت اين خصم كه ما داريم به دويست و پانصد و ششصد التفات نخواهد كرد و گفت ملك لورستان را آواز كنيد . نصرة الدين هزار سب بيامد و زمين بوسه داد . سلطان از وى مشورت خواست . گفت ميان عراق و مملكت لور كوهى است محكم ، مصلحت در آن است كه پناه بدان دهيم . سلطان گفت غرض تو لشكر در اين دره فرود آوردن انتقام ملك فارس است و غرض خود حاصل مىكنى . به هرحال جملهء ملوك هر كسى مأيوس به مملكت خود باز شدند و به ضبط بلاد و ممالك خود مشغول شدند . سلطان از رى به مازنداران شد و ملوك گيلان پيش او جان بر ميان بستند سلطان [ را ] رأى بدان قرار گرفت كه هرچه خزينه و حرم و زنان و فرزندان طفل است همه به جزيرهء آبسكون برد و آن جزيرهاى است در ميان درياى مازندران و همچنين كرد و تركان خاتون كه مادرش بود با دختران و خزاين و اطفال همه بدان جاى تحويل كرد و قريب صد و پنجاه هزار سوار گرد آن جزيره بنشاند و باقى لشكر را اجازت داد تا برفتند . بعد از مدتى آوازه آمد كه لشكر مغول رسيد . سلطان از آن جزيره بيرون آمد و پياده برفت و كس ندانست كه به كجا رفت . روز ديگر